الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
203
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
پيش تقسيم شده است ، سركشى است و اين سركشى آدمى را از پاى درخواهد آورد . روزگار ، انسان را از جايى كه چشمداشت ندارد ، روزى مىدهد و از جايى كه اميد دارد ، قطع روزى مىكند . ماه رخسارم را كه از افلاك طلوع مىكند ، در بغداد به امان خدا سپرده و با او وداع گفتم و آرزو داشتم تا جان ، تن را وداع مىگويد ، ولى من او را وداع نمىگفتم . چه بسيار آرزو مىكرد تا او را وداع نكنم ، ليكن ضرورتها اين آرزوها را ناكام كرد . و او صبحگاه رحيل ، در من آويخت و اشكهاى من و او هردو روان بود . قسم به خدا كه جامه صبر از فراق او دريده است ، ليكن او را وصله خواهم كرد . 463 - صورت و سيرت ظاهرت چون گور كافر ، پر حلل * و اندرون ، قهر خدا عزّ و جلّ از برون طعنه زنى بر « بايزيد » * وز درونت ننگ مىدارد « يزيد » هرچه دارى در دل از مكر و رموز * پيش ما پيدا بود مانند روز گرچه پوشيمش ز بندهپرورى * تو چرا رسوايى از حد مىبرى روز آخر شد سبق فردا بود * روز ما را روز كى گنجا بود ؟ گر بگويم تا قيامت زين كلام * صد قيامت بگذرد و آن ناتمام در نگنجد عشق در گفت و شنيد * عشق دريايى بود بن ناپديد گر بود در ماتمى صد نوحهگر * آه صاحب درد باشد كارگر برگ كاهم پيش تو ، اى تندباد ! * من ندانم تا كجا خواهم فتاد ؟ ناخوش تو خوش بود بر جان من * جان فداى يار دلرنجان من ( مثنوى معنوى ) 464 - جادوگر يا ساحرا بطرفه * و ظالما لا يعدل أخرجت قلبي عامدا * كذا يراعي المنزل ( شيخ بهايى ) * * * اى كه با چشمان خويش جادو مىكنى و اى ظالمى كه عدل نمىورزى ، دل مرا عمدا شكستى ؛ آيا اينچنين خانه را پاس مىدارند ؟